لسان الملك سپهر

1916

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

مرد بصرى دانست كه وى را انسى نباشد و سخت بيمناك شد و از آن سوى آن سوار را چندان بر وى عبور داد كه بيم از دل او بيرون شد و با او انس گرفت پس برسيد كه اشعر شعرا كيست ؟ گفت آن كس كه اين شعر گويد : و ما ذرفت عيناك الّا لتضربى * بسهميك فى اعشار قلب مقتّل « 1 » از اين سخن امرء القيس را همىخواست . بصرى گفت از پس او كيست ؟ گفت آن كس كه اين شعر گويد : تطرد القرّ بحرّ ساخن * و عكيك القيظ ان جاء بقرّ « 2 » و از اين سخن طرفه را همىخواست . بصرى گفت : از پس او كيست ؟ گفت آن كس كه اين شعر فرمود : و تبرد برد رداء العروس * فى الصّيف رقرقت فيه العبيرا « 3 » بصرى گفت : كه را خواستى ؟ گفت : اعشى را . اين بگفت و برفت . گويند : وقتى اعشى مردى را از جماعت بنى كلب بدين شعر هجا گفت : بنو الشّهر الحرام فلست منهم * و لست من الكرام بنى عبيد و لا من رهط جبّار بن قرط * و لا من رهط حارثة بن زيد « 4 » و اين قبايل كه ياد كرد همه از بنى كلب‌اند . مردى كلبى چون اين هجا بشنيد در خشم شد و گفت : من از اين جماعت همه شريف‌ترم و اعداد كار كرده غارت برد بر جماعتى كه اعشى در ميان ايشان جاى داشت و گروهى را اسير گفت . اعشى نيز در ميان اسيران بود و مرد كلبى او را نمىشناخت . بالجمله اسيران را آورد و در حصن ابلق به نزديك شريح بن سموئل بن عاديا آورد و همه را در بند بازداشت . اين هنگام شريح بر اسرا عبور مىداد اعشى چون شريح را نگريست بانگ برداشت و اين شعرها انشاد كرد : شريح لا تتركنّى بعد ما علقت * حبالك اليوم بعد القدّ اظفارى

--> ( 1 ) . از چشمان تو اشك نيامد مگر براى آنكه با دو ناوك خود قلب شكسته مرا هدف سازى . ( 2 ) . [ آن دختر در آغوش هر كه باشد ] سرماى شديد را با گرمى و داغى تن خود از او دور مىكند و شدّت گرما را وقتى بيابد به خنكى مبدل مىسازد . ( 3 ) . و خنك مىكند مثل لباس عروس در تابستان كه عبير در آن روان كرده باشى . ( 4 ) . فرزند ماه حرامند ولى تو از آنان نيستى و از بنى عبيد كه مردانى كريمند نيستى . و از طايفهء جبّار بن قرط يا از طايفهء حارثة بن زيد نيستى .